کــــاش میشد درد را درمان نمود / راه وصل یار را آسان نمود
کاش میشد عشق را معنا کنم
این دل پژمرده را احیا کنم
کاش میشد در دل شب های تار
در کنارم باشی ای دردانه یار
کاش میشد درد را درمان نمود
راه وصل یار را آسان نمود
کاش امشب دیده ام خونین شود
از برای لیلیش مجنون شود
کاش دفتر دستکم ویران شود
آنچه من میخواهم امشب آن شود
کاش درب کلبه ام را وا کند
این گره از مشکلم را وا کند
کاش بنشیند کنارم آن نگار
می شود آیا چنین پروردگار؟
چهل چراغ خانه ام آید زراه
وا رهد از سینه ام غم با نگاه
منزلم را عرش علّلیین کند
یک نظر بر این دل غمگین کند
......................................
حیف اینهارا که میگویم نبود
در کنارم یار مه رویم نبود
خانه ام سرد و دلم پر درد بود
اهل این شهرم همه نامرد بود
حیف داروی غم من آه شد
آسمان این شبم بی ماه شد
بس کنم دیگر من این گفت وشنود
عقده بود و در گلویم مانده بود
این خداوند عزیز و مهربان
چاره درد دل و سوز نهان
من شکایت کردم از این روزگار
گفتم از بی مهری و ظلم نگار
باز کردم سینه را کردم گله
گفتم این کارت اله آنت بِله
اینک از گفتار خود شرمنده ام
عذر خواهم از خطا و کرده ام
من که خود ظلم وستم بنموده ام
در نهانم بنده بد بوده ام
ترک واجب ، شوق حرامت داشتم
هیچ در نزدم احترامت داشتم؟
بازی دست شیاطین بوده ام
هر چه ایشان گفت من بنموده ام
بهر هر عصیان شقی تر گشته ام
حال با روی سیه بر گشته ام
حال امید عطا دارم ز تو
بخشش جرم و خطا دارم زتو
رب من هر جا تو هستی غم کجاست؟
هر چه خواهی بر من اینک آن بجاست
...........................................
حال میخواهم دعاهایی کنم
از گلم یک دم هواخواهی کنم
دست بر دامان پیغمبر زنم
از دیارم تا مدینه پر زنم
رحمه للعامین نام شماست
این گدا تشنه انعام شماست
دخترت زهرا برایت جنت است
گر کنی احسان برایم منت است
یا امیر المومنین روحی فداک
دل پریشان و کلامم سوزناک
شاه مردان و امیر مومنان
حاجتی دارم بگویم راز آن
گشته ام بیمار عشق دلبری
ماه رو و مه جبین گویی پری!
نازنین رویی دلم را برده است
از خیالش قامتم تا خورده است
انقلابی در دلم بر پا شده
گویی اینک دیده ام بینا شده
یا امیر المومنین دستم بگیر
آنچنان گشتم به عشق او اسیر
گوئیا قلبم دگر افتد زکار
یا که راحت گردم از این روزگار
من دعا گویم تو آمینش بگو
هر کجا بد گویمش تو خوبش بگو:
...............................
ابتدا توبه کنم از معصیت
معتکف گردم زهرچه عاریت
عمر من در راه باطل سر شده
قوت ایمان به دل کمتر شده
عشق دنیا و زر و زیبایی اش
هر چه کردم در خفا می دانی اش
من پریشان آمدم شادم نما
در جوار رحمت ارشادم نما
من گنه کردم بزرگ و کوچکش
اشک حسرت بر خطایم ؛ شاهدش
احمد شفیعی
سلام
به به . .
جان به احمد آقـــــــــــــــــــا . . .